
دور و برت رو نگا کن... اینجا زندگیه نه فیلمه نه قصه نه مغازه عروسک فروشی. که یه روز یه عروسک یه بازیچه رو بیای ببری یه سال که سرگرمت کرد وقتی دیگه خسته شدی برش گردونی به همون عروسک خونه .بعد حالا دوباره بخوای بیای سراغش ...دیگه نه اون بازیچه هم غرور داره... اون عروسک هم دلش میخواد مال یکی باشه که هیچ وقت تنهاش نذاره که همه بازیها و خوشیاش با اون باشه
خداییش تو این همه مدت نه تو شبیه قصه ها بودی نه من .ولی نه حالا که فکرشو میکنم میبینم چرا!!! یه ذره شبیه قصه ها بودیم آخه همیشه اخر قصه همین جوریه یکی راضی و خوشحال میره اون یکی میمونه و میسازه .یکی خندون یکی گریون .همیشه آخر قصه همین بوده یکی میره یکی میمونه. همیشه آخر قصه همین بوده همیشه عشق یعنی آبر یعنی چشمای تر یعنی دل شکسته یعنی یکی که تنها مونده تنها با یه عالمه غم یعنی غروب یعنی بارون دیدی چه قدر شبیه قصه ها بودیم
حالا من میرم میرم حتی دیگه نگاهم رو هم بهت پس نمیدم .چون چشمات ایینه نیست از جنس آهنه .دل بستن به تو بزرگترین اشتباه من بود .چون تازه فهمیدم دلت از جنس سنگه.چون تازه فهمیدم تو همبازی همه عروسکایی !!!عروسکایی مثه من
تو به وسعت تنهایی های من سرت شلوغه
چون تازه فهمیدم تو هر روز تو ویترین مغازه ها دنبال یه عروسک تازه میگردی .تو از این عروسکا کلکسیون داری .پس جای من اینجا نیست اما حیف که دیر فهمیدم .حیف که دیر فهمیدم تو خاطره هات فقط نقش یه رهگذرو داشتم .
دل من همیشه تو خواب زندگی میکرد من هی از آخر کار میترسوندمش اما اون اهل ترس نبود .حالا همش بهش میگم دیدی اونم نموند؟دیدی اونم اهل عشق ودل نبود؟اما دلم همش ساکته .حرف نمیزنه آخه فکر کنم از اولم حرف زدن بلد نبود.................