تبليغاتX
امانت عشق

 

همه هستی من ایه تاریکیست

که تو را در خود تکرار کنان

به سحر گاه شکفتن ها و رستن های ابدی خواهد برد

من در این ایه تو را اه کشیدم اه

من در این ایه تو را به درخت وآب و اتش پیوند زدم

زندگی شاید یک خیابان دراز است که هر روز زنی با زنبیلی از آن میگذرد

زندگی شاید طفلیست که از مدرسه برمیگردد

زندگی شاید افروختن سیگاری باشد

یا

عبور گیج رهگذری که کلاه از سر برمیدارد و به یک رهگذر دیگربا لبخندی بی معنی میگوید

صبح بخیر

زندگی شاید آن لحظه مسدودیست

که نگاه من در نی نی چشمان تو خود را ویران میسازد

و در این حسیست که من آن را با ادراک ماه و با دریافت ظلمت خواهم اویخت

در اتاقی که به اندازه یک تاریکیست

دل من که به اندازه یک عشق است

به بهانه های ساده خوشبختی خود مینگرد

به زوال زیبای گلها در گلدان

به نهالی که تودر باغچه خانه مان کاشته ای

وبه اواز قناریها که به اندازه یک پنجره میخوانند

سهم من این است

سهم من آسمانیست که آویختن پرده ای آن را از من میگیرد

سهم من گردش حزن آلودی در باغ خاطره هاست

و در اندوه صدایی جان دادن که به من میگوید

دستهایت را دوست میدارم

دستهایم را در باغچه میکارم

سبز خواهم شد میدانم

و پرستوها در گودی انگشتان جوهری ام تخم خواهند گذاشت

و بدینسان که کسی میمیرد و کسی میماند

 هیچ صیادی ددر جوی حقیری که به گودالی میریزد مرواریدی صید نخواهد کرد

من پری کوچک غمگینی را میشناسم که در اقیانوسی مسکن داردو دلش را در یک نی لبک چوبین مینوازد

آرام آرام

پری کوچک غمگینی که شب از یک بوسه میمیرد وسحرگاه از یک بوسه به دنیا خواهد امد

                                                                                                                       فروغ فرخزاد

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم خرداد 1385ساعت 19:40 توسط ریحانه |