تبليغاتX
امانت عشق

بگو چگونه ؟چگونه سفر کنم؟وقتی جاده ها همه خاموشند و من روشنایی ندارم چگونه بیابمت در این هیاهو وقتی دهانم بسته است ؟بگو... چگونه بسرایم عشق را . به دلم بگویید چگونه او را دوست داشته باشد . به لبم بگویید چگونه نام او را تلفظ کند. قلبم را بگیرید و قلب یک قناری را به من بدهید کمکم کنید تا عاشق شوم من زندانبان عاطفه های خویشم وماههاست که انها را در سیاهچال جانم حبس کرده ام . دلم برای اشکهایم تنگ شده است. میخواهم یک شب با غمهایم تنها باشم.

عاشقانه بوسیدم نفرت را

                                                بیچاره حیات ایستاده منتظر

+ نوشته شده در جمعه چهارم آذر 1384ساعت 16:38 توسط ریحانه |

بی تو مهتاب شبی باز از ان گوچه گذشتم همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم

شوق دیدار تو لبریز شد ازجام وجودم شدم ان عاشق دیوانه که بودم

در نهانخانه جانم گل یاد تو درخشد عطر هر خاطره پیچید باغ هر خاطره خندید

یادم امد که شبی با هم از ان کوچه گذشتیم پر گودیم و در ان خلوت دلخواسته گشتیم

لحظه ای چند بر ان جوی نشستیم تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت

من همه محو تماشای نگاهت اسمان صاف و شب ارام

بخت خندان و زمان رام خوشه ماه فرو ریخته در اب

شاخه ها دست بر اورده ز مهتاب

شب و صحرا و گل و سنگ همه دل داده به اواز شباهنگ

یادم امد تو به من گفتی از این عشق حذر کن لحظه ای چند بر این اب نظر کن

اب ایینه عشق گذران است تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است

باش فردا که دلت با دگران است

تا فراموش کنی چندی از این شهر سفر کن

به تو گفتم حذر از عشق ندانم سفر ازیش تو هرگز نتوانم نتوانم

روز اول که دل من به تمنای تو پر زد چو کبوتر لب بام تو نشستم

تو به من سنگ زدی من نه رمیدم نه گسستم

که تو صیادی و من اهوی دشتم تا به دام تو درافتم همه جا گشتم و گشتم

حذر از عشق ندانم سفر از پیش تو هرگز نتوانم نتوانم

اشکی از شاخه فرو ریخت مرغ شب ناله تلخی زد و بگریخت

اشک در چشم تو لغزید ماه بر عشق تو خندید

یادم امد که دگر از تو جوابی نشنیدم پای در داخل اندوه کشیدم

نه گسستم نه رمیدم رفت در ظلمت غم ان شب و شبهای دگر هم

نگرفتی دگر از عاشق دیوانه خبرهم نکنی دیگر از ان کوچه گذر هم

بی تو اما به چه حالی من از ان کوچه گذشتم

                                                                                            فریدون مشیری

+ نوشته شده در جمعه چهارم آذر 1384ساعت 16:32 توسط ریحانه |

روزای خیلی طلایی یادته

روز ترس از جدایی یادته

روز تمرین اشاره یادته

شب چیدن ستاره یادته

شعرای کتاب درسی یادته

یادته گفتی میترسی یادته

دستمون تو دست هم بود یادته

غصه هامون کم کم بود یادته

روزگار قهرو آشتی یادته

هیچ کسو جز من نداشتی یادته

رویاهای اسمونی یادته

قول دادی پیشم بمونی یادته

روزای بی غم و غصه یادته

ببینم اول قصه یادته

عصر ابراز علاقه یادته

خبر خوش کلاغه یادته

دست گرمت تو زمستون یادته

شونه من زیر بارون یادته

اونا که میگفتی رازه یادته

یادته فالای حافظ تو حیاط

یادته قسم جون شاخه نبات

گل سرخا رو نچیدیم یادته

 یه روزی همو ندیدیم یادته

شرطهامون سر صداقت یادته

تو. تو مجازات خیانت یادته

پنهونی سر قرارا یادته

تاخیرات توی بهارا یادته

دستا تو میخوام بگیرم یادته

راستی تو. بی تو میمیرم یادته

دونه دادن به کبوتر یادته

خاطراته توی دفتر یادته

یادته گفتن راز به قاصدک

یادته چه قدر به هم گفتیم کمک

فکر بودن توی قایق یادته

تو به من گفتی شقایق یادته

فال حافظ شب یلدا یادته

اسممو گذاشتی شیدا یادته

چیزی خواستیم از خدامون یادته

مستجاب نشد دعامون یادته

چشممون زدن حسودا یادته

چشامون شد مثه رودا یادته

گفتی ما باید جدا شیم یادته

گفتی باید بی وفا شیم یادته

یه دفه ازم بریدی یادته

خط رو اسم من کشیدی یادته

گفتی عشق تو هوس بود یادته

گفتی خوب بود ولی بس بود یادته

حلقه من دست تو دیدم یادته   

کلی سرزنش شنیدم یادته

چشم من به چشمت افتاد یادته

کاری که دست دلم داد یادته

حالا اومدم همون جا وایسادم

حالا اومدم همون جا وایسادم که تقاضای تو رو جواب دادم

در اوردم از دستم انگشترو جا گذاشتمش همون جا دفترو

اما قول دادم به قلبم وخدا دیگه دل ندم به عشق ادما

حیف شعری که نوشتم یادته شعر من بدم باشه زیادته

حیف شعری که نوشتم یادته شعر من بدم باشه

زیادته

+ نوشته شده در سه شنبه یکم آذر 1384ساعت 13:52 توسط ریحانه |