![]() |
![]() |
|
| به تماشا سوگند وبه آغاز کلام آفتابی لب درگاه شماست که اگر در بگشایید به رفتار شما میتابد...! |
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سی و یکم فروردین 1388ساعت 20:50 توسط ریحانه |
|
گفتم ای خوبم به فریادم برس افتاده ام از پا ولی باور نکردی گفتم ازنامهربان بودن پشیمان میشوی فردا ولی باور نکردی باور نکردی گفتم از ناباوری مردم بیا باورم کن کم کن ازارم که میدانی تک وتنهام ولی باور نکردی باور نکردی اشک من را دیدی و خندیدی و خونسرد رفتی سوختن ها را تماشا کردی و پر پر زدن ها را ولی باور نکردی من به تو خوبی نمودم تو بدی کردی به من گفتم ای غافل ندارد ارزش این دنیا ولی باور نکردی باور نکردی
بی تو من هیچی نمیخوام ازین عمری که دوروزه نرو تا غم واسه قلبم پیرهن عزا بدوزه
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هفدهم مهر 1387ساعت 15:12 توسط ریحانه |
|
میان تاریکی تو را صدا کردم سکوت بود و نسیم که پرده را میبرد در اسمان ملول ستاره ای میسوخت ستاره ای میرفت ستاره ای میمرد تو را صدا کردم تو را صدا کردم تمام هستی من چو یک پیاله شیر میان دستم بود نگاه آبی ماه به شیشه ها میخورد ترانه ای غمناک چو دود برمیخواست ز شهر زنجره ها چو دود میلغزید به روی پنجره ها تمام شب آنجا میان سینه من کسی ز نومیدی نفس نفس میزد کسی به پا میخواست کسی تو را میخواست دو دست سرد او را دوباره پس میزد تمام شب آنجا ز شاخه های سیاه غمی فرو میریخت کسی ز خود میماند کسی تو را میخواند درخت کوچک من به باد عاشق بود به باد بی سامان کجاست خانه باد ؟؟ کجاست خانه باد؟؟؟
|
|
+ نوشته شده در
شنبه شانزدهم شهریور 1387ساعت 18:27 توسط ریحانه |
|
|
هفت كلمه را در صدر ذهن خود جای دهید وبه منطق و هوشیاری كه در ژرفای آنها نهفته است توجه كنید وآن هفت كلمه را كه فرشته صلح به شما ندا میدهد بشنوید(( شما همان چیزی خواهید بود كه فكر می كنید.)) این حقیقت كهن را بنویسیدو هر روز آن را بخوانید كه ((وقتی در جستجوی خوشبختی خویش هستید خوشبختی همیشه از نزدیك شدن به شما سر باز میزند ،ولی اگر بدنبال خوشبختی دیگران برآیید خودتان هم خوشبختی را خواهید یافت.)) در میان كسانی باشید كه اهل عمل هستند وبی باكی نشان می دهندو بر عكس ،از افرادی كه شما را به غرق شدن در بهانه ها و توجیهات رهنمون می سازند،دوری كنید .منبع انرژی های خود را از هر نوع آلودگی حفظ كنید. تنها چیزی كه برای رسیدن به مقصد مفید است اراده و خواست شماست ،كافی است چیزی را بخواهید. در كسب و كار،اصل همكاری و خدمت را مقدم بر هر چیز بدانید. اول هر ماه یك جمله را شعار خود قرار دهید و سعی كنید تا پایان ماه پاییبند آن باشید. ایمان دید شما را باز می كند. وجود شك در زندگیمان مانند داشتن یك خیانتكار در زندگی است. شك خائن است زیرا از محدودیت ها و كمبودها جهت تاثیر گذاشتن بر زندگی شما استفاده می كند. به چیزهای پیش پا افتاده و كم ارزش زندگی زیاد توجه نكنید، بلكه یاد بگیرید به درون بنگریدوسطوح بالاتر آگاهیرا بشناسید. زندگی خویش رادرمسیردلخواه هدایت كنیدوبه آنچه می خواهیدبرسید. سعی كنید هر كسی را به نحوی درزندگی شماظاهرمی شودبه چشم یك آموزگاربنگریدواز او چیز بیاموزید. برای امروز زندگی كنید.از تمام وابستگی های گذشته خود به عنوان بهانه ای برای شرایط امروز خود دست بردارید. هنگامی كه ماخودشایستگی برگزیدن شیوه ابتكاری خویشتن برای برخورد با جهان خویش و مردمان آن را داریم،هیچ لزومی ندارد اجازه دهیم اعمال دیگران افكار ما را كنترل كند. نفرت دیگران را با عشق پاسخ گویید.عشقی راكه بروز می دهید به خودتان باز می گردد و هدیه آن آزادی ورهایی است. آنچه كه آینده بود حال است و آنچه كه حال است گذشته می شود، پس نگرانی چرا؟ اگر برای تجربه كردن نتیجه تلاشم،كم طاقت باشم مانند این است كه سعی در خوردن میوه های نارس داشته باشم. بگذارآنچنان تلاش كنم كه همچون سرمشقی الهام بخش دیگران شوم. كسی كه بتواند با تواضع خوبگیرد،عظمت را تسخیرخواهد كرد.
|
|
+ نوشته شده در
شنبه دوم شهریور 1387ساعت 18:22 توسط ریحانه |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و دوم مرداد 1387ساعت 19:40 توسط ریحانه |
|
خدایا! به رغم تمامی تلاشهایم شکست خورده ام... نیازمند آن نیرو شهامت و ایمانی هستم تا دریابم که در هرچه روی میدهد رحمت تو نهفته است. مرا خردی ببخش که شکست را توقف نداند و آن را نردبانی برای فراز به اوج ببیند تا دریابم راه موفقیت من را شکستهای بیشمار هموار میکند....
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و نهم تیر 1387ساعت 21:18 توسط ریحانه |
|
|
دنیا که شروع شد زنجیر نداشت خدا دنیای بی زنجیر آفرید آدم بود که زنجیر را خواست شیطان هم کمکش کرد دل زنجیر شد. عشق زنجیر شد. دنیا پراز زنجیر شد و آدمها همه دیوانه زنجیری....... خدا دنیای بی زنجیر میخواست .نام دنیای بی زنجیر اما بهشت است. امتحان ادم همین جا بود. دستهای شیطان از زنجیر پر بود خدا گفت:زنجیرت را پاره کن . شاید نام زنجیر تو عشق است یک نفر زنجیر هایش را پاره کرد.نامش را مجنون گذاشتند .مجنون اما نه دیوانه بود ونه زنجیری .این نام را شیطان بر او گذاشت .شیطان ادم را در زنجیر میخواست... لیلی مجنون را بی زنجیر میخواست. لیلی میدانست خدا چه میخواهد. لیلی کمک کرد تا مجنون زنجیرش را پاره کند لیلی زنجیر نبود لیلی نمیخواست زنجیر باشد لیلی ماند...........زیرا لیلی نام دیگر آزادی است |
|
+ نوشته شده در
شنبه هشتم تیر 1387ساعت 18:27 توسط ریحانه |
|
|
روز قسمت بود خدا هستی را قسمت کرد خدا گفت چیزی از من بخواهید هر که باشد شما را خواهم داد. سهمتان را از هستی طلب کنید .زیرا خدا بسیار بخشنده است........ و هرکه آمد چیزی خواست یکی بالی برای پریدن و دیگری پایی برای دویدن.یکی جثه ای بزرگ خواست و آن یکی چشمانی تیز .یکی دریا را انتخاب کرد یکی آسمان را... در این میان کرمی کوچک جلو آمد و به خدا گفت:من چیز زیادی از این هستی نمیخواهم.نه چشمانی تیز و نه جثه ای بزرگ نه بالی و نه پایی نه آسمان ونه دریا .تنها کمی از خودت کمی از خودت را به من بده .. و خدا کمی نور به او داد . نام او کرم شبتاب شد خدا گفت:انکه نوری با خود دارد بزرگ است .حتی اگر به قدر ذره ای باشد .تو حالا همان خورشیدی که گاهی زیر برگ کوچکی پنهان میشوی. و رو به دیگران گفت: کاش میدانستید که این کرم کوچک بهترین را خواست .زیرا که از خدا جز خدا نباید خواست هزاران سال است که او میتابد. روی دامن هستی میتابد.وقتی ستاره ای نیست چراغ کرم شبتاب روشن است و کسی نمیداند که این همان چراغی است که روزی خدا آن را به کرمی کوچک بخشیده است
عرفان نظر آهاری
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت 14:39 توسط ریحانه |
|
|
دیدی گفتم
دیدی گفتم که یه روز پر میکشی توهوا دیدی گفتم دیدی گفتم که تو هم میری به خاطره ها میاد اون روز که نمیگیری سراغ از ما میدونستم میدونستم که دل سرد تو موندنی نیست خوندنی نیست رفتی پر کشیدی دل نشست و گریست نمونده برام جز اشک چشم و دو گونه خیس . دلی که بی نیازه همش فکر پروازه میخواد بذاره بره قلبی که غم نداره همش فکر فراره موندن براش مشکله دیدی گفتم دیدی گفتم که یه روز پر میکشی توهوا دیدی گفتم دیدی گفتم که یه روز میری بدون وداع نگفتم میری نمیگیری سراغ از ما دلی که بی نیازه همش فکر پروازه میخواد بذاره بره قلبی که غم نداره همش فکر فراره موندن براش مشکله دیدی گفتم |
|
+ نوشته شده در
شنبه سی و یکم فروردین 1387ساعت 23:27 توسط ریحانه |
|
|
تو شروع آسمونی میدونستم نمیمونی چشم تو آخر دنیاست خودت اینو نمیدونی داشتن و نداشتن تو گاهی سخته گاهی ساده اگه راهی اگه بی راه منم و پای پیاده آخ که چه ساده گم شدم تو غربت چشای تو سکوت شیشه دلم شکسته با صدای تو آخ که تموم لحظه ها اسمتو یادم مییاره گذشته ها گذشته و هیچکی گناهی نداره وقتی با تموم قلبم واسه زندگی میمیرم تن من میلرزه اما تو رو از خودم میگیرم منه بی من منه بی تو منه از سایه فراری میشم اون حادثه ای که روزی بود و روزگاری حالا من نه توی قصه نه تو آرزو نه خوابم این یه اتفاق ساده است چرا دنبال جوابم؟ آخ که چه ساده گم شدم تو غربت چشای تو سکوت شیشه دلم شکسته با صدای تو آخ که تموم لحظه ها اسمتو یادم مییاره گذشته ها گذشته و |
|
+ نوشته شده در
جمعه نهم فروردین 1387ساعت 18:33 توسط ریحانه |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
من دلم میخواهد خانه ای داشته باشم پر دوست بر درش برگ گلی میکوبم روی آن با قلم سبز بهار مینویسم :خانه دوستی ما اینجاست تا که سهراب نپرسد دیگر خانه دوست کجاست؟
|
| آرشیو موضوعی |
|
مهرومهتاب |
|
RSS
|