![]() |
![]() |
|
| به تماشا سوگند وبه آغاز کلام آفتابی لب درگاه شماست که اگر در بگشایید به رفتار شما میتابد...! |
![]() |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و دوم مرداد 1387ساعت 19:40 توسط ریحانه |
|
خدایا! به رغم تمامی تلاشهایم شکست خورده ام... نیازمند آن نیرو شهامت و ایمانی هستم تا دریابم که در هرچه روی میدهد رحمت تو نهفته است. مرا خردی ببخش که شکست را توقف نداند و آن را نردبانی برای فراز به اوج ببیند تا دریابم راه موفقیت من را شکستهای بیشمار هموار میکند....
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و نهم تیر 1387ساعت 21:18 توسط ریحانه |
|
|
دنیا که شروع شد زنجیر نداشت خدا دنیای بی زنجیر آفرید آدم بود که زنجیر را خواست شیطان هم کمکش کرد دل زنجیر شد. عشق زنجیر شد. دنیا پراز زنجیر شد و آدمها همه دیوانه زنجیری....... خدا دنیای بی زنجیر میخواست .نام دنیای بی زنجیر اما بهشت است. امتحان ادم همین جا بود. دستهای شیطان از زنجیر پر بود خدا گفت:زنجیرت را پاره کن . شاید نام زنجیر تو عشق است یک نفر زنجیر هایش را پاره کرد.نامش را مجنون گذاشتند .مجنون اما نه دیوانه بود ونه زنجیری .این نام را شیطان بر او گذاشت .شیطان ادم را در زنجیر میخواست... لیلی مجنون را بی زنجیر میخواست. لیلی میدانست خدا چه میخواهد. لیلی کمک کرد تا مجنون زنجیرش را پاره کند لیلی زنجیر نبود لیلی نمیخواست زنجیر باشد لیلی ماند...........زیرا لیلی نام دیگر آزادی است |
|
+ نوشته شده در
شنبه هشتم تیر 1387ساعت 18:27 توسط ریحانه |
|
|
روز قسمت بود خدا هستی را قسمت کرد خدا گفت چیزی از من بخواهید هر که باشد شما را خواهم داد. سهمتان را از هستی طلب کنید .زیرا خدا بسیار بخشنده است........ و هرکه آمد چیزی خواست یکی بالی برای پریدن و دیگری پایی برای دویدن.یکی جثه ای بزرگ خواست و آن یکی چشمانی تیز .یکی دریا را انتخاب کرد یکی آسمان را... در این میان کرمی کوچک جلو آمد و به خدا گفت:من چیز زیادی از این هستی نمیخواهم.نه چشمانی تیز و نه جثه ای بزرگ نه بالی و نه پایی نه آسمان ونه دریا .تنها کمی از خودت کمی از خودت را به من بده .. و خدا کمی نور به او داد . نام او کرم شبتاب شد خدا گفت:انکه نوری با خود دارد بزرگ است .حتی اگر به قدر ذره ای باشد .تو حالا همان خورشیدی که گاهی زیر برگ کوچکی پنهان میشوی. و رو به دیگران گفت: کاش میدانستید که این کرم کوچک بهترین را خواست .زیرا که از خدا جز خدا نباید خواست هزاران سال است که او میتابد. روی دامن هستی میتابد.وقتی ستاره ای نیست چراغ کرم شبتاب روشن است و کسی نمیداند که این همان چراغی است که روزی خدا آن را به کرمی کوچک بخشیده است
عرفان نظر آهاری
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت 14:39 توسط ریحانه |
|
|
دیدی گفتم
دیدی گفتم که یه روز پر میکشی توهوا دیدی گفتم دیدی گفتم که تو هم میری به خاطره ها میاد اون روز که نمیگیری سراغ از ما میدونستم میدونستم که دل سرد تو موندنی نیست خوندنی نیست رفتی پر کشیدی دل نشست و گریست نمونده برام جز اشک چشم و دو گونه خیس . دلی که بی نیازه همش فکر پروازه میخواد بذاره بره قلبی که غم نداره همش فکر فراره موندن براش مشکله دیدی گفتم دیدی گفتم که یه روز پر میکشی توهوا دیدی گفتم دیدی گفتم که یه روز میری بدون وداع نگفتم میری نمیگیری سراغ از ما دلی که بی نیازه همش فکر پروازه میخواد بذاره بره قلبی که غم نداره همش فکر فراره موندن براش مشکله دیدی گفتم |
|
+ نوشته شده در
شنبه سی و یکم فروردین 1387ساعت 23:27 توسط ریحانه |
|
|
تو شروع آسمونی میدونستم نمیمونی چشم تو آخر دنیاست خودت اینو نمیدونی داشتن و نداشتن تو گاهی سخته گاهی ساده اگه راهی اگه بی راه منم و پای پیاده آخ که چه ساده گم شدم تو غربت چشای تو سکوت شیشه دلم شکسته با صدای تو آخ که تموم لحظه ها اسمتو یادم مییاره گذشته ها گذشته و هیچکی گناهی نداره وقتی با تموم قلبم واسه زندگی میمیرم تن من میلرزه اما تو رو از خودم میگیرم منه بی من منه بی تو منه از سایه فراری میشم اون حادثه ای که روزی بود و روزگاری حالا من نه توی قصه نه تو آرزو نه خوابم این یه اتفاق ساده است چرا دنبال جوابم؟ آخ که چه ساده گم شدم تو غربت چشای تو سکوت شیشه دلم شکسته با صدای تو آخ که تموم لحظه ها اسمتو یادم مییاره گذشته ها گذشته و |
|
+ نوشته شده در
جمعه نهم فروردین 1387ساعت 18:33 توسط ریحانه |
|
|
درگذشت پرشتاب لحظه های سرد چشمهای وحشی تو در سکوت خویش گرد من دیوار میسازد میگریزم از تو در بیراهه های راه تا ببینم دشت ها را در غبار ماه تا بشمیم تن به آب چشمه های نور در مه رنگین صبح تابستان پر کنم دامن ز سوسن های صحرایی بشنوم بانگ خروسان را ز بام کلبه دهقان میگریزم از تو تا در دامن صحرا سخت بفشارم به روی سبزه ها پا را یا بنوشم شبنم سرد علفها را میگریزم از تو تا در ساحلی متروک از فراز صخره های گمشده در ابرهای تاریکی بنگرم رقص دوار انگیز توفانهای دریا را در غروبی دور چون کبوتر های وحشی زیر پر گیرم دشتها کوهها را آسمانها را بشنوم از لابلای بوته های خشک نغمه های شادی مرغان صحرا را میگریزم از تو تا دور از تو بگشایم راه شهر آرزوها را و درون شهر..... قفل سنگین طلایی قصر رویاها لیک چشمان تو با فریاد خاموشش راهها را در نگاهم تار میسازد همچنان در ظلمت رازش گرد من دیوار میسازد عاقبت یک روز ......... میگریزم از فسون دیده تردید می تراوم همچو عطری از گل رنگین رویاها می خزم در موج گیسوی نسیم شب میروم تا ساحل خورشید در جهانی خفته در آسایشی جاوید نرم میلغزم درون بستر ابری طلایی رنگ پنجه های نور میریزد به روی آسمان شاد طرح بس آهنگ من از انجا سرخوش و آزاد دیده میدوزم به دنیایی که چشم پرفسون تو راههایش را به چشمم تار میسازد دیده میدوزم به دنیایی که چشم پرفسون تو همچنان در ظلمت رازش گرد آن دیوار میسازد کی اشکاتو پاک میکنه شبا که غصه داری ؟ دست رو موهات کی میکشه وقتی منو نداری؟ شونه کی مرهم هق هقت میشه دوباره؟ از کی بهونه میگیری شبای بی ستاره؟ |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هشتم فروردین 1387ساعت 13:0 توسط ریحانه |
|
باشه اگه انطوری راحت تری من اصرار نمیکنم پشت دیوار کسی میگذرد میخواند: باید عاشق شد و رفت بادها در گذرند و من اندیشه کنان میگویم باید عاشق شد و ماند باید این پنجره را بست و نشست و فکر کرد پيداست هنوز شقايق نشدي ... زنداني زندان دقايق نشدي ...وقتي که مرا از دل خود مي راني ... يعني که تو هيچ وقت عاشق نشدي ... زرد است که لبريز حقايق شده است ...تلخ است که با درد موافق شده است .. . شاعر نشدي وگر نه مي فهميدي ... پاييز بهاريست که عاشق شده است |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه دهم آبان 1386ساعت 18:28 توسط ریحانه |
|
|
اینا همشون قشنگ بودن واقعا دلم نیومد یکیشو ننویسم ممنون از لطفت ولی کاش حداقل از این به بعد اسمتو بنویسی تا بدونم این دوست جونم کیه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
ازم پرسيد بخاطر کي زنده هستي؟ با اينکه دوست داشتم با تمام وجودم داد بزنم "بخاطر تو"، بهش گفتم: "بخاطر هيچکس". پرسيد: پس بخاطر چي زنده هستي؟ با اينکه دلم داد ميزد "به خاطر دل تو"، با يه بغض غمگين بهش گفتم: "بخاطر هيچي". ازش پرسيدم: تو بخاطر چي زنده هستي؟ در حاليکه اشک تو چشمش جمع شده بود، گفت: بخاطر کسي که بخاطر هيچ زندست |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و ششم مهر 1386ساعت 16:49 توسط ریحانه |
|
سرنوشت یه روز آبی ما رو با هم آشنا کرد!!!!!!!! |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیستم شهریور 1386ساعت 11:23 توسط ریحانه |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
من دلم میخواهد خانه ای داشته باشم پر دوست بر درش برگ گلی میکوبم روی آن با قلم سبز بهار مینویسم :خانه دوستی ما اینجاست تا که سهراب نپرسد دیگر خانه دوست کجاست؟
|
| آرشیو موضوعی |
|
مهرومهتاب |
|
RSS
|